![]() |
![]() |
|
| دارم زور میزنم بشه طنز ولی نمیدونم چی درمیاد... |
|
سلااااااااااااااااااااام به همه بچه ها
اول از همه تولد آوا کوچولورو تبریک میگم مخصوصا به پدربزرگشون ان شا الله همیشه زیر سایه ی شما بزرگ شه ارزو میکنم که تو تمام مراحل زندگیش موفق بشه و ارزو میکنم بتونم هر چه زودتر ببینمتون با ارزوی خوشبختی برای آوا و سایر اعضای خانوادتون
اینجا وا نستید بدویید برید دیگه....بدو بدو برو خدارو شکر کن که من برگشتم و از حالت دپسردگی مزمن در اومدم و به قول اقای بخشنده انگار زیادی خوب شدم من که عالیم رو دورم باحال شدم و اینا شما چه خبر ؟خوبین ؟خوش که میدونم بدون من نمیگذره... خدارو شکر میکنم به خاطر هر چی که به من داده نمیدونم این عبارتو کجا دیدم اما قشنگه:دنیا هر چی که نداشته باشه سالی یه بار سفر مجانی دوز خورشیدو داره اینقد از این جمله خوشم میاد امسال یعنی از تیر تا حالا خیلی زود گذشت شاید راحت بتونم بگم که انگار همین دیروز بود ...تابستون و پاییزو حالا هم زمستون کلا خیلی خوش گذشت و من وظیفه خودم میدونم از خدا شکر کنم امسال کلاسمون خیلی متحد بود و این اتحاد خیلی منو خوشحال میکنه هر کاری واسه کلاس میخواستیم انجام بدیم اکثرا گله ای جلو میرفتیم خراب میشدیم رو دفتر و غر میزدیم به هر کی جلومون بود... و شاید خیلی از شما این تجربه رو داشتین که از تغییر وضعیتتون بترسین ولی بعدش از این بابت خوشحال باشید من این موضوع رو فقط مثل یه شعار بلد بودم اینکه ادم نباید از تحول بترسه اما امسال واقعا تجربه کردم و به نظرم این خیلی ارزشمند اومد خواستم به شما هم بگمش به تمام مسیحی های عزیز هم سال جدیدو تبریک میگم و به تمام هموطنام تولد حضرت مسیح رو گرچه یه کم گذشته اما تبریکو هر وقت بشنوی تازس ...اینم ضرب المثل جدید
یه چیزیو تازه فهمیدم :من سال دیگه میتونم رای بدم فک کن خیلی باحاله هنوز که هنوزه تصمیمی راجع به موضوع دقیق وبلاگ نگرفتم اگه میشه اگه ممکنه اگه وقتتون گرفته نمیشه یه ندااا بدین من ببینم رو چی کار کنم خوبه ...خودم بیشتر دوس دارم سیاسی -اجتماعی بنویسم .اره اره درس دیدی سیاسی و اجتماعی منتظر بی صبرانه نظرات شما قربان شما چاکر شما خدانگهدار شما نظر نداده نمیرین بیرون وگرنه خودم شخصا از صحنه روزگار محوتون میکنم بااااااااااااااااااش؟بای تا بعد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 دی1386ساعت 23:13 توسط شیده |
|
|
به نام یکتا پروردگار من و تو
سلام ببخشید بابت اینکه خیلی وقته نبودم ببخشید بابت اینکه اونروز مطلب نوشتم که به حساب خودم ا کنم و کارتم تموم شد ببخشید بابت اینکه هر وقت خواستم بیام نت و برای همه کامنت بذارم گفتن:مگه تو درس نداری پاشو ببینم ببخشید بابت اینکه خسته ام ببخشید بابت اینکه شاید دیر به دیر ا کنم از این به بعد ببخشید بابت اینکه این مطلب سبکش شاید براتون تکراریه ببخشید از اینکه رک و روراست بهتون میگم حوصله خودمو هم ندارم چه برسه به شما ببخشید بابت اینکه بهتون دوروغ گفتم که شونزده سالمه و ببخشید بابن اینکه احتمالا به خاطر بچه بودنم من تو جمعتون اضافیم ببخشید بابت اینکه من انتظار کامنت دارم از دوستای ولاگیم که خیلی هم بهم لطف دارن ببخشید بابت اینکه حرفام رنگ و بوی شعار گرفته شاید ببخشید بابت اینکه هیچ تنوعی تو مطالبم نیست و ببخشید بابت اینکه موضوع خاصی رو دنبال نمیکنم تو وبم ببخشید منو واسه اینکه درد دلام تلنبار شده و یه ریز دارم حرف میزن ببخشید بابت اینکه احساس میکنم روز و شبم تکراریه و به عنوان زندگی تو قرن بیست و یک خودمو خفه کردم و تنبل شدم به تمام معنی ببخشید که الان از دست زمین و زمان شاکیم و تنها چیزی که ارومم میکنه هوای خنک حیاطمونه و درد دل کردن با شما اره همین شما چون تنها کسای هستسد که شاید بعضیاتون حرفامو بشنوید و نگید این دیگه چی نوشته بگید اره درکش میکنم ببخشید و باز دوباره ببخشید .... اخیییییییییییییییش دلم خنک شد همشون تو دلم جمع شده بود و هیشکی نبود که اینارو بهش بگم و حالا که گفتم راحت شدم تازه داریم باب ها رو یاد میگیریم و من تازه میفهمم که چه قدر زبان عربی تو زبونمون وارد شده و چه قدر از این بابت ناراحتم پنج شنبه هفته اینده شب شعر داریم اسم شب شعرو ورداشتن گذاشتن کتیبه یکی نیس بگه اخه بنده های خدا جلوی عربی_فارسی حرف زدن مردم رو نمیتونی بگیری چرا اسم عربی میذاری رو شب شعر اینقدر اعصابم از این کارشون خورد شده بود که میخواستم بگیرم خفشون کنم راستی بچه ها میخواستم یه کم از قیصر امین پور بگم خدا رحمتش کند یکی یه صلوات بفرستین براش برای فوتش خیلی زود بود دخترش گناه داره البته خب احتمالا درکش خیلی بالاست چون وقتی بهش تسلیت میگن میگه مرگ پدرم نیست که ناراحتم میکنه این ناراحتم میکنه که اون سالای اخر عمرشو خیلی زجر کشی میگفتن خیلی ادم خاکی و مهربونی بوده...و طبق معمول ما ادما وقتی کسی میره به یادش میفتیم پس همین جا میگم که قول میدم به یاد ادمای زنده باشم همیشه و بازم ببخشید بابت همه چیز... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 15:34 توسط شیده |
|
|
به نام یکتا افریننده من وتو
ادما یه روزی به دنیا میا ن و یه روزی از دنیا میرن تو این فاصله خیلی چیزا هست که معلوم میشه خیلی کارا هست که باید بکنیم و خیلی کارا هست که نباید انجامشون بدیم من و تو راهمونو میریم شاید یکی از ما به فکر اون یکی باشه وشاید یکی از ما فقط به فکر خودش باشه تکروی خوب نیس چون بالاخره ادم یه جا گیر میفته که به کمک نیاز داره ولی اون تکروی نکردنی خوبه که بدون چشم داشت به کمک بقیه باشه نمیدونم متوجه منظورم میشین یا نه یه جا یه جمله ای از کسی خوندم ه میگفت:"وقتی از تو میپرسن چند سالته نباید بگی من مثلا ۱۵ سالمه باید بگی من دیگه اون ۱۵ سالو ندارم"حرف قشنگی بود که باعث شد فکر کنم به اینکه منی که حالا یک سال بزرگتر میشم چیکار کردم؟پیشرفتی داشتم یا نه؟و میبینم که خیلی جاها اشتبه کردم و از خدا میخوام که منو ببخشه نمیخواستم این پستم حالو هواش اینطوری باشه ولی شد دیگه...دروغ نگفتم اگه بگم به خاطر شینا اومدم همش میترسیدم نکنه تولدش بگذره و من همچنااااااااااان ممنوع الاینترنت باشم دوست من تولدت مبارک تولد همه ی ماه مهری ها مبارک تولد خودمم مبارک تولد اونی که از امروز شده یه ادمه دیگه هم مبارک این لحظه همین الان متولد شد تولد همه ی لحظه ها هم مبارک شعر زیری مال خودمه تقدیمش میکنم به شینا دلم میخواس یه چیزه خیلی خیلی خیلی...خیلی بهتر بدم بهت اما به دلایلی از جمله کمبود وقت و نیومدن متن ادبی توی این مخم منو ببخش باااااااااااش؟ خیلی خوبه که ادم خواب پروازو ببینه توی خوابش همیشه قدیمارو باز ببینه بالاشو باز بکنه رو پشت بوم کودکی سایه بندازه رو تابش خندشو خوب ببینه بتونه پر بزنه به پاییز سالای قبل رنگ زرد برگای تو حیاطارو ببینه گلای باغچه رو که میکندو نازشون میکرد بذاره سر جاشو دوباره اروم بگیره خیلی خوبه که ادم خواب پروازو ببینه بپره رو ماه و خورشید و ستاره با بالاش بره و دست دره رو بگیره با پراش دنیارو قلقلک بده روی بادبادک ابرا با یه قاصدک بشینه خیلی خوبه که ادم خواب پروازو ببینه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 23:19 توسط شیده |
|
|
سلام
امروز نه دیروز هم نه پریروز نوه ی داییم به دنیا اومد حدودا یک ماه زودتر به دنیا اومد وگرنه روز تولدش با روز تولد من یکی میشد. تولد تولد تولدش مبارک زنگ زدیم خونه داییمینا تبریک بگیم .صدای ونگ زدنش تا اینجا میومد. یه ونگی میزد انگار نه انگار نارسه بگین ماشاا... بچمون چشم نخوره اسپند(همون اسفند)دود کنید براش میگن شده شکل داییش من که هنوز ندیدمش انقد نینی دوس دارم چون تو خانواده کلهم من بچه و نوه اخرم البت فقط بچه اخرم وگرنه از دو طرف (هم از خانواده مادری هم از خانواده پدری )یکی مونده به اخریم . خلاصه که خیلی نینی دوست دارم . و من در همین راستا با مذاکراتی که با مامان خانوم و اقا بابا انجام دادم و البته با اجازه نامه ی عمه جونم چند روز یش تشریف بردم مهد کودک عممینا عمه ی من یه مهد کودک خوشگل داره اینقد خوشگل بود پر از چیزای رنگ رنگی کاشکی میتونستم برم مهد کودک یه عالمه نینی اونجا بود ولی من نرفتم تو اتاقشونا فقط از دور نیگاشون کردم یه بچه بود اسمش متینا بود واااااااااااااااااااااای تپلو بود ناز بود خلاصه خوشگل بود خیلی چهار تا و نصفی دندون داشت .چون یکی از دندوناش نصفش در اومده بود. دیگه یه بچه دیگه هم بود که چشمتون روز بد نبینه از قضا روز اولی بود که اورده بودنش مهد و باز دوباره چشمتون روز بد نبینه از من خوشش اومده بود و از اولش ونگ زد تا اخرش و باید این نکته رو هم خدمتتون عرض کنم که دم گوش بنده این عمل بسیار بسیار گوش نوازرو انجام میدادن و من طی این سفر علمی یک مطلب بسیار مهم را نیز کشف کردم که کار با بچه ها مخصوصا تو سن ۳ تا ۴ ساله صبر ایوب میخواد تمام اسباب بازی هایی رو که با گنج قارون میشه خرید لازم دارین و عمر نوح رو هم جهت برخی مسایل احتیاجناکید. از من به شما پیشنهاد بچه کمتر زندگی بهتر ... باااااااااااااااااااااااش؟بای تا بعد (اگر اومدید اینجا و نظر ندادین انشا... که یک عدد نینی که اب میوه خورده و هنوز پوشکش نکردن رو بذارن کنارتون...) ============================================================ مصرع های این بیتو از اول به اخر و از اخر به اول بخونید به نکته مهمی میرسید به جون خودت: شکر بترازوی وزارت برکش شو همره بلبل بلب هر مهوش (این شعر مال زمانی که مثلا به نام خدارو مینوشتن بنام خدا اینم یه راهنمایی) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 شهریور1386ساعت 14:14 توسط شیده |
|
|
امروز صبح حدودای ساعت هشت و نیم اینا
من پیرمردی هستم که کار وشغلی ندارم جز گدایی بیچاره و بدبختم (یه ادم نامرد هم زیرش با مداد نوشته بود ومرا کتک زده خرد و خمیر نمایید بابم بهش یه مقدار پول داد بعد اقاهه گفت نامه منو هم بدین نامشو هم گرفت و رفت. اینم یه روشیه دیگه گدایی به سبک مدرن پس اگه فردا پس فردا بهتون ایمیل زدن که من بدبختم بهم کمک کنید تعجب نکنید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 15:46 توسط شیده |
|
|
این شعرو وقتی کلاس چارم بودم دختر عموم یادم داد باورتون نمیشه از حفظ میخوندمش حالا هی من میگم من بچه فیلسوف بودم شما بگین نه
تاجری منعم و دانا و توانگر به پا کرد شبی مجلس مهمانی با فر و شکوهی و فرو چید سر میز ز هر چیز در ان بزم طرب خیز و طعب ریز و خوش و خرم و مسرور برای زدن سور خبر کرد تمام رفقا را بچه او که سر میز غذا همدم و همسفره وی بود به ناگاه بزد به دست به پهلوی پدر و گفت پدر حرف مرا گوش بده چون پدر وی متوجه نشد او بار دگر دست به پشتش زد و گفتا که پدر گوش بده غرض انقدر چنان کرد که اخر پدرش زد تشرش گفت که ای بچه بی تربیت و بی ادب اخر چقدر با تو بگویم که به هنگام غذا حرف نباید بزنی بچه از این توپ و تشر جا زد و گردید مسمم که به یک سوی نهد چون و چرا را چون غذا صرف شد و جمله حضار پراکنده شدند پدر از بچه شیرین دهن خویش بپرسید که ای جان پدر انچه میخواستی اندر وسط صرف غذا در بر حضار بگویی الحال بگو پسر گفت دگر موقع ان حرف گذشت در ان وقت که رفتم به تو حرفی بزنم خرمگسی مرده میان پلوات بود و پلو هم جلوات بود خواستم ترا سازم از این واقعه اگاه که ناگاه پریدی وسط حرف منو زود جویدی مگس توی پلو را |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 شهریور1386ساعت 18:57 توسط شیده |
|
|
بازم سلام داشتم فکر میکردم :خب حالا روز جوان اومد و من به عنوان یه دوست چی باید بنویسم که همه خوششون بیاد و حداقل یه لبخند به لبشو بیاد هی فکر کردم هی فکر کردم خلاصه بازم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که :برو دنبال نتیجه هم نگرد چون هر چی فکر کردم به هیچ نتیجه به خصوصی نرسیدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 شهریور1386ساعت 17:45 توسط شیده |
|
|
به نام یکتا افریننده من و دنیایم
سلام دوستای گلم روز جوان مبارک روز جوان اول به خودم بعد به شما بعد به تمام جوونای قدیم مبارک .ارزومند روزی که هممون خوشبخت شیم ایششششششششششششششاللللللا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 شهریور1386ساعت 17:34 توسط شیده |
|
|
وقتی کلاس سوم دبستان بودم زیاد مینوشتم حالا هم زیاد مینویسم ولی نه به اندازه ی اون موقع ها
امروز که داشتم کشومو مرتب میکردم اون زیر میرا چند تا تیکه کاغذ پیدا کردم تو یکیشون نوشته بودم : ((روزها واژه ای پر معنی پر از سرو صدا پر از گذر و پر از محبت و پر از بدی ها و دست آخر پر از تضادها )) حالا که به همین عبارت نسبتا کوچیک نگاه میکنم میبینم واسه خودم کلی فیلسوف بودما تاریخ بالای برگه مال سال 79 بود همون موقع ها هم حالیم بوده که در کنار خوبی ها و زیبایی هایی که میبینیم زشتی ها و بدی ها هم وجود دارن حالا چی شد که این مطلبو اینجا نوشتم امروز با دوست مامانم رفته بودیم سینما ماشین دوست مامانم یه زانتیای ترو تمیزو نو بود اون مسیرش با ما فرق میکرد ما پیاده شدیم سوار یه تاکسی شدیم یه پیکان جوانان دربو داغون که به نظرم مال سال دقیانوس بود همون موقع فکر کردم یکی چه جوری یکی دیگه.... حالا تازه این یه نمونه معقولش بود خیلی خیلی پولدار تر از اون و خیلی خیلی فقیرتر از اون هم هست ... این دنیا پر از تضاده (باز هم سه نقطه) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 23:0 توسط شیده |
|
|
bazamj eshtebawh kardam my id :shideh_firedancer
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 19:41 توسط شیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان من شیده هستم.16 سالمه
روزی که این وبلاگو ساختم بدجوری حالم گرفته بود ...ولی خب دلتنگی هم یه حدی داره این وبلاگ دوست منه باهاش راه بیاید .بااااااااااااش؟بای تا بعد |
|
RSS
|