![]() |
![]() |
|
| دارم زور میزنم بشه طنز ولی نمیدونم چی درمیاد... |
|
این شعرو وقتی کلاس چارم بودم دختر عموم یادم داد باورتون نمیشه از حفظ میخوندمش حالا هی من میگم من بچه فیلسوف بودم شما بگین نه
تاجری منعم و دانا و توانگر به پا کرد شبی مجلس مهمانی با فر و شکوهی و فرو چید سر میز ز هر چیز در ان بزم طرب خیز و طعب ریز و خوش و خرم و مسرور برای زدن سور خبر کرد تمام رفقا را بچه او که سر میز غذا همدم و همسفره وی بود به ناگاه بزد به دست به پهلوی پدر و گفت پدر حرف مرا گوش بده چون پدر وی متوجه نشد او بار دگر دست به پشتش زد و گفتا که پدر گوش بده غرض انقدر چنان کرد که اخر پدرش زد تشرش گفت که ای بچه بی تربیت و بی ادب اخر چقدر با تو بگویم که به هنگام غذا حرف نباید بزنی بچه از این توپ و تشر جا زد و گردید مسمم که به یک سوی نهد چون و چرا را چون غذا صرف شد و جمله حضار پراکنده شدند پدر از بچه شیرین دهن خویش بپرسید که ای جان پدر انچه میخواستی اندر وسط صرف غذا در بر حضار بگویی الحال بگو پسر گفت دگر موقع ان حرف گذشت در ان وقت که رفتم به تو حرفی بزنم خرمگسی مرده میان پلوات بود و پلو هم جلوات بود خواستم ترا سازم از این واقعه اگاه که ناگاه پریدی وسط حرف منو زود جویدی مگس توی پلو را |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 شهریور1386ساعت 18:57 توسط شیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان من شیده هستم.16 سالمه
روزی که این وبلاگو ساختم بدجوری حالم گرفته بود ...ولی خب دلتنگی هم یه حدی داره این وبلاگ دوست منه باهاش راه بیاید .بااااااااااااش؟بای تا بعد |
|
RSS
|